هلهله ی فرشتگان به عرش میرسید

زن و مرد با نگاهی خیس اشک شوق٬به آسمان مینگریستند

نه ماه و نه روز گذشت...

به ناگه گریه ی نوزادی٬

اشک فرشگان را سرریز کرد و اشک شوق را در چشمان خداوند نشاند.

وخداوند دستی بر هم زد و به شعف گفت:

"احسنت.کودک هم به دنیا آمد"

آن گاه٬زن را دید که کودک خویش را با همه ی حضور وسیع عشق در آغوش می فشرد.

خداوند به فرشتگانش گفت:

"میخواهم نامی برای زن بگذارم."

سپس کمی مکث کرد و گفت:

"اول نامش "میم"است

آنجا که "مهربانی" متولد می شود

دوم نامش " الف"

آنجا که"ایمان" آغاز میشود

سوم نامش"دال"

آنجا که "درد"همراهش میشود

چهارم نامش"ر"

آنجا که "رنج"شاگردش میشود

اینک حاصل هم آغوشی

"مهربانی" "ایمان" "درد" و "رنج"

میشود

"مادر"

آری اورا "مادر" می نامم

و به پاس تحمل تمامی رنج هایش و سکوت صبوری هایش

بهشت را زیر گام هایش می نهم "

به ناگه...

همهمه ی شادی فرشتگان سر ریز شد

و خداوند فرمود:

" من "مادر" را آفریدم تا شما فرشتگان بدانید که چرا باید به اشرف مخلوقات من احترام گذاشت..."