دستانش را بریده اند...!

مشک را که پر آب کرد،از خوشحالی

حتی حواسش نبود

دستانش را بریده اند...!

بعداز ریخته شدن آب هم

آنقدر ناراحت بود

که باز فرصت نکرد

سراغی بگیرد از بازوانش...

فقط وقتی حسین امد بالای سرش

می خواست دست به سینه ، سلام دهد

که تازه فهمید

دستانش نیستند...!!


یا اهل العالم قتل الحسین (ع) بکربلا عطشانا

 

بیابانی سوزان

نبرد با رزم جامه هایی سنگین و داغ

نبردی نا برابر

 

شمارِ یاران ، کم

در برابر سپاهی عظیم

 

رقص شمشیرها

پرتاب نیزه ها و تیرها

افتادن دست ها

تهی شدن مشک ها

بریدن  سر ها

شکافتن فرق ها

بدن های  ارباً اربا

و حنجر بریده از قفا

اینجا ، زمین کربلاست ...  کرب و بلا

و چه خود نمایی میکند عطش در  این دیار غریب

 

ادامه نوشته

اثر دعا


بنده ای به خدا گفت: اگر سرنوشت مرا تو نوشته ای پس چرا دعا کنم؟

خدا گفت: شاید نوشته باشم هرچه دعا کند...

آخرین زنگ...

خدا می داند، ولی ...

آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد دیگر نه می شود تقلب کرد،

و نه می شود سر شخصی را کلاه گذاشت.

آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش از یک جلسه امتحان مدرسه هم کوچکتر بود!

و آن روز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود...

سوالی که بیش از یکبار نمی توان به آن پاسخ داد.

خدا کند آن روز که آخرین زنگ دنیا میخورد، روی تخته سیاه اسم ما را در لیست خوب ها بنویسند.

خدا کند حواسمان بوده باشد و زنگهای تفریح،

آنقدر در حیاط نمانده باشیم که حیات را از یاد برده باشیم.

خدا کند که دفتر زندگیمان را زیبا جلد کرده باشیم.

و سعی ما بر این بوده باشد که نیکی ها و خوبی ها را در آن نقاشی کنیم.

و بدانیم که دفتر دنیا چک نویسی بیش نیست،

چرا که ترسیم عشق حقیقی در دفتری دیگر است...