دستانش را بریده اند...!
مشک را که پر آب کرد،از خوشحالی
حتی حواسش نبود
دستانش را بریده اند...!
بعداز ریخته شدن آب هم
آنقدر ناراحت بود
که باز فرصت نکرد
سراغی بگیرد از بازوانش...
فقط وقتی حسین امد بالای سرش
می خواست دست به سینه ، سلام دهد
که تازه فهمید
دستانش نیستند...!!
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۱ ساعت 9:29 توسط ازاده ابراهیمی
|
خدایا من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری من چون تویی