آخرین زنگ...
خدا می داند، ولی ...
آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد دیگر نه می شود تقلب کرد،
و نه می شود سر شخصی را کلاه گذاشت.
آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش از یک جلسه امتحان مدرسه هم کوچکتر بود!
و آن روز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود...
سوالی که بیش از یکبار نمی توان به آن پاسخ داد.
خدا کند آن روز که آخرین زنگ دنیا میخورد، روی تخته سیاه اسم ما را در لیست خوب ها بنویسند.
خدا کند حواسمان بوده باشد و زنگهای تفریح،
آنقدر در حیاط نمانده باشیم که حیات را از یاد برده باشیم.
خدا کند که دفتر زندگیمان را زیبا جلد کرده باشیم.
و سعی ما بر این بوده باشد که نیکی ها و خوبی ها را در آن نقاشی کنیم.
و بدانیم که دفتر دنیا چک نویسی بیش نیست،
چرا که ترسیم عشق حقیقی در دفتری دیگر است...
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان ۱۳۹۱ ساعت 11:13 توسط ازاده ابراهیمی
|
خدایا من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری من چون تویی