کودکی هایم یادش بخیر...
آه
دلم چقدر برای ان روز ها تنگ است
روزهایی که دلیل دوست داشتن هایم را کودکی می گذاشنتد و برای محبت هایم مرا به دار مجازات تنهایی نمی اویختند
یادش بخیر
گریه که می کردم
همه دل هایشان می شکست اشک هایم را پاک می کردند
اما حالا گریه که می کنم......
دردی بر دردهایم می گذارند و اسوده با خود می گویند
بگذار گریه کند شاید کمی ارام گرفت
و کمی با خود نمی اندیشند که شاید ارامشی گرفته می شود با رفتنشان
کودک که بودم
همه دستانم را می گرفتند تا مبادا در این راه بزرگ شدنم به زمین بیفتم
اما حالا که بزرگ شدم دستانم را رها کردند تا زود تر به زمین بیفتم و .....

کجایی روزگار شاد کودکی؟
چرااینقدر اسوده تو را از دست دادم؟
اسوده شکست را ارزو کردم
شکستی که بزرگی نامیدندش تا زودتر مزه اش را بچشم
اه
کاش کودک بودم
کاش در اغوشت خود را گم می کردم
که حتی حالا هم که بزرگم نتوانی مرااز اغوشت بیرون بیاوری وبگویی ....
بازی تمام است!
تودیگرباید چشم بگذار و من بروم
!
پی نوشت:
بازباران و تنها
تماشا می کنم غم را
دران دور کسی گوید
مبارک باد ماتم را!
دوباره نوشت:
تنهایی یعنی
ذهنم پراز تو خالی از دیگران
اماکنارم خالی از تو پراز دیگران...
خدایا من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری من چون تویی